<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>عشق و عاشقي</title>
<link>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " عشق و عاشقي "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 13:06:07 GMT</lastBuildDate>
<author>عاشق معشوق</author>
<item>
<title>گله گذاري</title>
<link>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/65/%da%af%d9%84%d9%87+%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%8a/</link>
<description>&lt;p&gt;دوستان عزيز سلام&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;بعد از وقفه ي طولاني برگشتم ولي ناراحت شدم از اينكه اين سايت به يك تالار گفتگو و چت تبديل شده !!!! لطفا هر حرفي دارين در چت روم با هم بزنين، نه اينجا!!!!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 14:49:00 GMT</pubDate>
<comments>http://eshghoasheghi.parsiblog.com/Comments/65</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2663829</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عاشق معشوق</dc:creator>
<guid>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/65/%da%af%d9%84%d9%87+%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>دوست دارم</title>
<link>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/64/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa+%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/</link>
<description>&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يک بار خواب ديدن تو… به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو… نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست… قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست… تاب و توانش بيش از اينهاست. &lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;دوستت دارم&lt;/FONT&gt; و تاوان آن هرچه باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src=&quot;http://iman314.persiangig.ir/twolover/40.jpg&quot; onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 19:20:00 GMT</pubDate>
<comments>http://eshghoasheghi.parsiblog.com/Comments/64</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1655674</wfw:commentRss>
 <dc:creator>معشوق</dc:creator>
<guid>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/64/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa+%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/</guid>
</item>

<item>
<title>معناي واقعي خوشبختي(داستان)</title>
<link>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/63/%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7%d9%8a+%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%8a+%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%d9%8a(%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86)/</link>
<description>&lt;p style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دخترک عاشق&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.aksmod.com/wp-content/uploads/2010/02/1265360669.jpg&quot; alt=&quot;&quot; onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، &lt;br&gt;صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست&lt;br&gt; احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي&lt;br&gt; داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد. در آن روزها، حتي يک &lt;br&gt;سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را &lt;br&gt;ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را &lt;br&gt;به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با &lt;br&gt;ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و &lt;br&gt;چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و &lt;br&gt;وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;در&amp;nbsp; نوزده سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و&lt;br&gt; پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که&lt;br&gt; همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها&lt;br&gt; حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود &lt;br&gt;نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد. &lt;br&gt;روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. &lt;br&gt;به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده &lt;br&gt;بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که&lt;br&gt; پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را&lt;br&gt; کوتاه نکرد. دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه &lt;br&gt;پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا &lt;br&gt;کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا &lt;br&gt;رسيده بود. دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر &lt;br&gt;پسر کاري پيدا کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و &lt;br&gt;تجارت موفقي را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج &lt;br&gt;پسر را دريافت کرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و &lt;br&gt;داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد. زندگي ادامه داشت. &lt;br&gt;دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از همکارانش ازدواج کرد. &lt;br&gt;شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج مي&lt;br&gt; کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا کرد. ده سال &lt;br&gt;بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد که شرکت پسر با مشکلات بزرگي مواجه شده و&lt;br&gt; در حال ورشکستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار &lt;br&gt;مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت… شبي در باشگاهي، پسر را &lt;br&gt;مست پيدا کرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها کارت بانکي خود را که تمام پس &lt;br&gt;اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر &lt;br&gt;با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد. زن پنجاه و&lt;br&gt; پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي کرد. در اين سالها پسر&lt;br&gt; با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا کرد و خواست دو&lt;br&gt; برابر آن پول و بيست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد &lt;br&gt;کرد و پيش از آنکه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟ پسر براي مدت &lt;br&gt;طولاني به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج &lt;br&gt;کرد، دختر نامه تبريک زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت. مدتي &lt;br&gt;بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يک &lt;br&gt;ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، &lt;br&gt;پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن &lt;br&gt;را براي من نگهداريد؟ پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد &lt;br&gt;هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش يک &lt;br&gt;ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره &lt;br&gt;چيست؟ مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را &lt;br&gt;از کجا پيدا کردي؟ کودک جواب داد: از بطري روي کتاب خانه پيدايش کردم. &lt;br&gt;پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گريه مي کنيد؟ کاغذ به زمين &lt;br&gt;افتاد. رويش نوشته شده بود:&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 255);&quot;&gt; معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که &lt;br&gt;بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد&lt;/span&gt; .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Aug 2010 09:59:00 GMT</pubDate>
<comments>http://eshghoasheghi.parsiblog.com/Comments/63</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1639379</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عاشق معشوق</dc:creator>
<guid>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/63/%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7%d9%8a+%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%8a+%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%d9%8a(%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86)/</guid>
</item>

<item>
<title>عذر خواهي</title>
<link>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/62/%d8%b9%d8%b0%d8%b1+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%8a/</link>
<description>&lt;P&gt;با سلام&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;دوستان گرامي خيلي از اينكه نتونستم اين چند ماه اپديت كنم شرمنده ام ان شاالله تا چند وقت ديگه با يك تغيير اساسي ميايم پيشتون(حداكثر تا هفته ديگه)&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;قربان شما!مدير وبلاگ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Jul 2010 15:20:00 GMT</pubDate>
<comments>http://eshghoasheghi.parsiblog.com/Comments/62</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1541091</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عاشق معشوق</dc:creator>
<guid>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/62/%d8%b9%d8%b0%d8%b1+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>اشتباه يك مرد!!!!!!!!!!</title>
<link>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/61/%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%87+%d9%8a%d9%83+%d9%85%d8%b1%d8%af!!!!!!!!!!/</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;بعدش&amp;nbsp;منشيم درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;شما&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;!&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;هميشه‌گي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;برديم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;وقتي داشتيم برمي‌گشتيم،&amp;nbsp;مشيم رو به من&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي‌كنين كه اصلاً لازم نباشه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;من&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;راحت&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt; .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه‌اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه‌هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي‌خوندند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;... &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Traffic&quot;&gt;نشسته بودم... لخت مادرزاد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;!!!&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 09:26:00 GMT</pubDate>
<comments>http://eshghoasheghi.parsiblog.com/Comments/61</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1322536</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عاشق معشوق</dc:creator>
<guid>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/61/%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%87+%d9%8a%d9%83+%d9%85%d8%b1%d8%af!!!!!!!!!!/</guid>
</item>

<item>
<title>دل نوشته امروز غم الودم</title>
<link>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/60/%d8%af%d9%84+%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87+%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d8%ba%d9%85+%d8%a7%d9%84%d9%88%d8%af%d9%85/</link>
<description>&lt;STRONG&gt;امروز دلم گرفته و بسيار غمگينم و دلم از جدايي ترس دارد!با خداي خود ناله كردم تا با لطف خودش چاره ساز شود!!!!!اه اي خداي من كاش يكي را مي فرستادي تا به درد دلم گوش نهد!!امروز به زجر و خون دلي كه مجنون خورد پي ميبرم و ميگريم!!اري ميگريم تا سبك شوم!!امروز ترس همه وجودم را گرفته ترساز جدا كردن من از كسي كه برايش جانم ناقابل است!!!امروز به هزاران كس حسودي ميكنم و با خود ميگويم چرا من نيز به جمع آن هزار تن ني پيوندم؟؟آري اين لحظه كه ميگذرد بر من لحظه تلخي است لحظه اي تلخ تر از زهر!!! كاش معشوقم الان اينجا بود تا باري از غمم بردارد و به من آرامش دهد!مگر اين دلم چه ميخواهد اي خدا؟؟تو نيك آگاهي و از موج خون گرفته دلم آگاهي كمكم كن كمكم كن كمك!!!لحظه اكنون بر من سنگين است و تاب نوشتن ندارم!!دوست داشتم كه اكنون يارم اينجا بود تا سر به شانه اش گذارم و آرام بخوابم فارغ از غم!افسوس كه زمانه دسيسه ميكند و هجر ميافكند تا عاشق بسوزد!!باز تو را ميخوانم اي خدايي كه بر همه چيز قادري بنده اي با درد آمده و درب تو را ميكوبد،اين بنده خطاكار چونان درب درگاهت بكوبد تا پاسخش گويي و تا از فضل تو نصيب نگيرد حلقه از دست رها نسازد!!!&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 19:07:00 GMT</pubDate>
<comments>http://eshghoasheghi.parsiblog.com/Comments/60</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1257771</wfw:commentRss>
 <dc:creator>عاشق معشوق</dc:creator>
<guid>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/60/%d8%af%d9%84+%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87+%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d8%ba%d9%85+%d8%a7%d9%84%d9%88%d8%af%d9%85/</guid>
</item>

<item>
<title>داستان قشنگ</title>
<link>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/59/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%d9%82%d8%b4%d9%86%da%af/</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد...&lt;BR&gt;&amp;nbsp;مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : &quot; من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم ! &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : &quot; از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟&quot;&lt;BR&gt;&quot; خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;او در ايميل خود نوشت :&lt;BR&gt;مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . &quot;&lt;BR&gt;با عشق، مسعود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :&amp;nbsp; &lt;BR&gt;&amp;nbsp;پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.&lt;BR&gt;با عشق ، مامان !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 18:30:00 GMT</pubDate>
<comments>http://eshghoasheghi.parsiblog.com/Comments/59</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1213343</wfw:commentRss>
 <dc:creator>معشوق</dc:creator>
<guid>http://eshghoasheghi.ParsiBlog.com/Posts/59/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%d9%82%d8%b4%d9%86%da%af/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


